تبليغاتX
مرگ عاشقانها

مرگ عاشقانها

مرگ عاشقانها : مرگ کسهای که عشق و می فهمان

سلام مرگ

 

 

مرگ   سلا م

 

نمی دونم مرگ سلام رو باید به چی تشبیه کرد

 

نمدونم وقتی مرگ باشه

 

کسی محل میده یا نه

 

اما حالا موضوع مرگ نیست

 

من نمی دونم مرگ سلا م یعنی چی؟؟؟

 

(((تو می دونی)))!!!

 

آگه می دونی که هیچ

  

اما آگه نمی دونی .....

 

 


 

+ نوشته شده در  2010/9/28ساعت 23  توسط مرگ  | 

روز مرگم

روز مرگم، اشک را شیدا کنید

روی قلبم، عشق را پیدا کنید

روز مرگم، خاک را باور کنید

روی قبرم،لاله را پرپر کنید

جامه را خاک و خاکستر کنید

خانه ام را وقف نیلوفر کنید

پیکرم را غرق در شبنم کنید

روی قبرم، لاله ای را خم کنید

روز مرگم، عشق را دعوت کنید

دور قلبم را کمی خلوت کنید

بعد مرگم،خنده را از سر کنید

رفتنم را،دوستان باور کنید


 

  

 

 

+ نوشته شده در  2010/9/19ساعت 18  توسط مرگ  | 

حرف مرگ من

چرا تا کسی از مرگ می گه

همه می گن برای جلب توجه بوده

من که خوده مرگم چرا از خودم نگم

چرا بناید بگم که مرگم می خواد حرف بزنه

اونم جزء از زندگیه یه چیز واقعی تر از زندگیه

همه می گین حرفهای عاشقانه قشنگن

اما چرا هیچ کسی نمی گه مرگم قشنگه

تا باد بیاده بگه بمیر نمی میریم

اما از مرگ میگم

+ نوشته شده در  2008/11/17ساعت 17  توسط مرگ  | 

دلم گرفته

 دلم گرفته . دلم گرفته

دلم میخواد داد بزنم ولی کسی صدامو نمیشنوه


دلم میخواد که تو همیشه پیش من باشی

دلم میخواد که تمام شادی ها وغصه هام فقط مال تو باشه 


دلم میخواد که همیشه دوسم داشته باشی  

دلم میخواد که شادی ها وغصه هات فقط  مال من باشه

دلم میخواد که تو همیشه پیش من باشی 

دلم میخواد که بیای بگی پشیمونم آره منم همه چیز را فراموش می کنم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/5/18ساعت 19  توسط مرگ  | 

اما رفتی

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم
جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور
روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

دنیاها رو فدای اون دل ماهت می کنم

Click to view full size image

 

+ نوشته شده در  2008/5/18ساعت 19  توسط مرگ  | 

خیال باطن

 

خيال ميكردم

 

اونكه يه وقتي تنها كسم بود

 

تنها پناه دل بي كسم بود

 

تنهام گذاشت و رفت از كنارم

 

از درد دوريش من بيقرارم

 

خيال ميكردم پيشم ميمونه

 

ترانه عشق واسم ميخونه

 

خيال ميكردم يه هم زبونه

 

نمي دونستم نامهربونه

 

با اينكه رفته اما هنوزم

 

از داغ عشقش دارم ميسوزم

 

فكر و خيالش همش باهامه

 

هر جا كه ميرم جلو چشامه

 

دلم ميخواد تا دووم بيارم

 

رو درد دوريش مرحم بذارم

 

اما نميشه راهي ندارم

 

نميتونم من طاقت بيارم

 

نميتونم من طاقت بيارم

+ نوشته شده در  2008/5/18ساعت 19  توسط مرگ  | 

ای خدا

همیشه می گه  به آخر  نمی  رسیم 

 اما تا  چشمات رو  باز می کنی  میبینی

آخرش رسیده

نیستش  آره رفته

چرا  رفت کاش می موند

کاش نمی رفت

کاش مال من بود

اما  همه این ای کاش ها

هیچ جوابی نداره

فقط می گی 

خدایا چرا نمی زاری بمیرم

 

bahar-20_com_04~1.jpg

 

+ نوشته شده در  2008/4/30ساعت 21  توسط مرگ  | 

مرگ قو

فتاده روي موجي سرد و خاموش                    

    به گاه مرگ زيبــــــا قوي دريا

 

جـــــــدا افتاده تنهـــــــا و پريشان                

        به قلب کوچکش انبوه غمهـــا

 

در آن دم بــا نگاهي تلخ و کمرنگ        

                 به سوي گنبد مينا نظر کـــــرد

 

به ياد لـــــــحظه هاي خوب پرواز               

          ز غم سر را نهان در زير پر کرد

 

کنون اين قوي زيبـــــا دلشکسته         

                ز پا افتاده و غمگـــين نشسته

 

دگــــــــــــر جايي در آن بالا ندارد              

          اميد از خود دل از دنيا گسسته

 

نمـــــيداند کسي در گـردش چرخ         

                چه بازيها که دارد دست تقديـر

 

بلند آواز مـــــــــــــــــــرغ آسمانها             

            دل افسرده غمين افتاده در زير

 

در آنجـــا مرغک زيبــــــــــاي دريا               

           شده تنـــها که تنهــــايي بميرد

 

رسيده وقت مـردن آه و افسـوس         

                که قو در اوج زيبـــــــايي بميرد

 

 

+ نوشته شده در  2007/12/5ساعت 17  توسط مرگ  | 

غریبونه

 

چه سخته تو جاده غريبونه رفتن
غم هجرتو با دل سايه گفتن
چه سخته تن سرد آفتابو ديدن
رو خط غروب , بی تو تا شب رسيدن
چه غمگينه فصل خزون جدايی
برای گسستن از اين آشنايی
فقط انتظارو فقط ره سپردن
شکست دل و جا گذاشتن,نه بردن
دله تنگم از اين سفر ,بی تو خستست
تو غربت , دل آسمون هم شکستست
تو اين جاده سخت و اين راه تاريک
به هر جا بری دوريه , با تو نزديک
نه پايانو آغاز , نه اول نه آخر
واسه گريه من نه دامن نه بستر

+ نوشته شده در  2007/12/5ساعت 13  توسط مرگ  | 

گم کرده’ من

نشانی از تو ندارم .....

 اما نشانی ام را برای تو مینویسم در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان

غربت را پیدا کن ووارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو ...........

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی      

ام ..............

در کلبه را باز کن ...

 به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مرا خواهی دید با بغضی کویری

 

Click to view full size image

+ نوشته شده در  2007/10/31ساعت 12  توسط مرگ  | 

درباره من

 

 

میتوانستم ناله  کنم...خنديدم

 

ميتوانستم شکايت کنم...قدردانی کردم

 

ميتوانستم فرياد بزنم...سکوت کردم

 

ميتوانستم نفرين کنم...دعا کردم

 

ميتوانستم ويران کنم...ساختم

 

ميتوانستم تحقير کنم...خود را شکستم

 

ميتوانستم برانمت...بدرقه ات کردم

 

يادم باشد..حرفی نزنم که به کسی بربخورد

 

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

 

راهی نروم که بيراه باشد

 

خطی   ننويسم   که

 

آزار دهد کسی را

 

يادم باشد که روزگار خوش است...همه چيز بر وفق مراد....

 

خب

 

تنها دل ما

 

دل نيست

 

 

+ نوشته شده در  2007/9/22ساعت 23  توسط مرگ  | 

سنگ قبر

بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود

 

             اهل زمين نبود

 

                              نمازش شکسته بود    

 

بر سنگ قبر من بنويسيد

 

           پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود

 

 

بر سنگ قبر من بنويسيد

 

 

 اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود

 

 

 بر سنگ قبر من بنويسيد

 

 

کل عمر پشت دري که باز نمي شد  مانده بود

 

Click to view full size image

+ نوشته شده در  2006/9/22ساعت 23  توسط مرگ  | 

جزيره متروك

مثل يك جزيره متروك توي قاب عكس درياست


تن قايقي شكسته توي ساحلش رو شنهاست


دست تو خروش دريا هر چي رد پاست رو شنها با عبور خود ميشوره رد پاي ميشه تنها

نفس موجهاي وحشي روي صخرهها ميشينه ار تو دستهاي جزيره دست قايقو ميچينه

مثل يك جزيره متروك توي قاب عكس درياست

تن قايقي شكسته توي ساحلش رو شنهاست

دست تو خروش دريا هر چي رد پاست رو شنها با عبور خود ميشوره رد پاي ميشه تنها

حالا شد جزيره تنها از غم قايق ميخونه روي قاب عكس دريا بيرفيق تنها ميمونه

ميدونه تنهايي سخته اينم از شعر زمونه رفته قايق از نگاهش ولي ميخواد كه بمونه

حالا شد جزيره تنها از غم قايق ميخونه روي قاب عكس دريا بيرفيق تنها ميمونه

ميدونه تنهايي سخته اينم از شعر زمونه رفته قايق از نگاهش ولي ميخواد كه بمونه

 

Click to view full size image


+ نوشته شده در  2006/7/25ساعت 15  توسط مرگ  | 

دریای جنون

اگر از من بربایند تورا خواهم مرد


پشت همین پنجرها خواهم مرد


شب مرداد دلم تنگ و غمت بی پروا


اه امشب گلکم بی تو کجا خواهم مرد


از خدا خواست دلم تا که بیایی اما


بی تو امشب لب در یای جنون خواهم مرد

 

 

+ نوشته شده در  2006/6/10ساعت 10  توسط مرگ  | 

به خاطر

نه به خاطرِ آفتاب نه به خاطرِ حماسه

به خاطر  سايه‌ي  بام  کوچک‌اش


به خاطر  ترانه‌ئي


کوچک‌تر از دست‌هايه تو


 Click to view full size image

 


نه به خاطر  جنگل‌ها نه به خاطرِ دريا

به خاطر  يک برگ

به خاطر  یک قطره


روشن‌تر از چشم‌هاي تو



نه به خاطرِ ديوارها  به خاطر  يک چپر

نه به خاطرِ همه انسان‌ها  به خاطرِ نوزاد  دشمن‌اش شايد

نه به خاطرِ دنيا  به خاطرِ خانه‌ي  تو

به خاطرِ يقين کوچک‌ات

که انسان دنيائي‌ست

به خاطرِ آرزوي  يک لحظه‌ي من که پيشِ تو باشم

به خاطرِ دست‌هاي  کوچک‌ات در دست‌هاي بزرگ من

و لب‌هاي  بزرگ من

بر گونه‌هاي  بي‌گناه تو



به خاطرِ پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله مي‌کني

به خاطرِ شبنمي بر برگ، هنگامي که تو خفته‌اي

به خاطر  يک لب‌خند

هنگامي که مرا در کنار  خود ببيني



به خاطرِ يک سرود

به خاطر  يک قصه در سردترين شب‌ها تاريک‌ترين شب‌ها

به خاطرِ عروسک‌هاي  تو، نه به خاطر  انسان‌هاي بزرگ

به خاطرِ سنگ‌فرشي که مرا به تو مي‌رساند،

 

نه به خاطرِ شاه‌راه‌های

دوردست


به خاطر  ناودان، هنگامي که مي‌بارد

به خاطر کندوها و زنبورهاي  کوچک

به خاطر  جار سپيد  ابر در آسمان  بزرگ   آرام

ودر آخر به نه به خاطر تو

به خاطر مرگ

+ نوشته شده در  2006/5/20ساعت 10  توسط مرگ  | 

میروم بی تو

ميروم بي تو ولي ثانيه ها سنگين است
 

شعر چشمان غزل گوي تو آهنگين است

 

همسفر.سهم من ازفصل شکوفايي تو

 

گل ياسي است که از حادثه عطرآگين است

 

کوچه اي منتظرو پنجره اي رو به نياز

 

خاطراتي است که بر دوش زمان سنگين است

 

واژه ها گم شده در لهجه نيلوفري ام

 

ميروي بي تو ولي ثانيه ها سنگين است

 

+ نوشته شده در  2006/5/11ساعت 10  توسط مرگ  | 

غصه نخور مسافر

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
فرقي نداره بي تو ، بهاريم يا که پاييز
نمي بيني که شعرام همه شده غم انگيز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نيست
اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري
من که خودم مي دونم که تو چقدر صبوري
غصه نخور مسافر بازم مياي به زودي
ما رو بگو چه کرديم ، از وقتي تو نبودي
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو ميدونم هيچ کس خبر نداره
غصه نخور مسافر غصه کار گوشا نيست
سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيست
غصه نخور مسافر  تو خود ، آسموني
در آرزوي روزي که بياي وبموني
 


+ نوشته شده در  2006/5/11ساعت 10  توسط مرگ  | 

می رود اما

                                                

                             می رود اما سلامش پشت در جا مانده است 

 

می رود امروز خوشحالم که فردا مانده است

                                                 می رسد با یک سلام و می رود با یک درود

   با خدا حافظ تر ین مردی که تنها مانده است

                                                     گر چه با ر یده است سالی بر کو یر شانه ام

      باز در چشمانش طرح در یا مانده است

                                                           محشری دارد عبورش ای قیامت پیشگان

            در بلندای حضورش هر دو دنیا مانده است

                                                               گل ، بهار ، آیینه ، باران راستی نامت چه بود

                ای که شیرینی نامت بر لبم جا مانده است

                                                                   گر چه گم شد در عبور لحظه های انتظار

                              

                               نام من در خاطراتش باز آیا مانده است ؟ 

 

+ نوشته شده در  2006/5/11ساعت 9  توسط مرگ  | 

مرگ من

مرگ من روزی فرا خواهد رسید                        

                          در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور            

                          یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید                  

                            روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر             

                      سایه ای ز امروزها،دیروزها

خاک می خواند مرا هر دم به خویش                     

                          می رسند از ره که در خاکم نهند

آه،شاید عاشقانم نیمه شب          

                      گل بر روی گور غمناکم نهند

می رهم از خویش و می مانم ز خویش                       

                           هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی           

                        در افقها دور و پنهان می شود

لیک دیگر پیکر سرد مرا           

                        می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو و دور از ضربه های قلب تو                     

                         قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

 

+ نوشته شده در  2006/5/11ساعت 9  توسط مرگ  | 

غروب

Click to view full size image

 

در غروب به دنباله کسی می گشتم

 

در بی کسی ها پی کسها بودم

 

در دنیا به دنباله مرگم می گشتم

 

در مرگم پی زندگی دوباره می گشتم

 

+ نوشته شده در  2006/5/9ساعت 17  توسط مرگ  | 

درخت مرگ

 

 

کاش درخت مرگ منم

به بلندی سروی بود

تا شاید دوباره

می دیدم روی ماه او را...

 

+ نوشته شده در  2006/4/11ساعت 0  توسط مرگ  | 

مرگ عشق

كاش مي شد عشق را معنا کنيم
کاش مي شد خنده بر دنيا کنيم
کاش بودي از دل من با خبر

 

گريه ام ميکرد بر قلبت اثر

کاش مي شد مرهم زخمم شوي

کاش مي شد همدم عشقم شوي

کاش مي شد خواب را تعبير کرد

کاش مي شد عشق را تفسير کرد

کاش مي شد مثل باران مي شديم


کاش مي شد رعد و طوفان مي شديم

کاش مي شد عشق را بهتر شناخت

نغمه اي از عشق و از مستي نواخت

کاش مي شد عشق را معنا نمود

 

 

 

 

Image hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  2006/4/10ساعت 12  توسط مرگ  |