سلام مرگ
مرگ سلا م
نمی دونم مرگ سلام رو باید به چی تشبیه کرد
نمدونم وقتی مرگ باشه
کسی محل میده یا نه
اما حالا موضوع مرگ نیست
من نمی دونم مرگ سلا م یعنی چی؟؟؟
(((تو می دونی)))!!!

آگه می دونی که هیچ
اما آگه نمی دونی .....

مرگ عاشقانها : مرگ کسهای که عشق و می فهمان
مرگ سلا م
نمی دونم مرگ سلام رو باید به چی تشبیه کرد
نمدونم وقتی مرگ باشه
کسی محل میده یا نه
اما حالا موضوع مرگ نیست
من نمی دونم مرگ سلا م یعنی چی؟؟؟
(((تو می دونی)))!!!

آگه می دونی که هیچ
اما آگه نمی دونی .....

روز مرگم، اشک را شیدا کنید
روی قلبم، عشق را پیدا کنید
روز مرگم، خاک را باور کنید
روی قبرم،لاله را پرپر کنید
جامه را خاک و خاکستر کنید
خانه ام را وقف نیلوفر کنید
پیکرم را غرق در شبنم کنید
روی قبرم، لاله ای را خم کنید
روز مرگم، عشق را دعوت کنید
دور قلبم را کمی خلوت کنید
بعد مرگم،خنده را از سر کنید
رفتنم را،دوستان باور کنید

چرا تا کسی از مرگ می گه
همه می گن برای جلب توجه بوده
من که خوده مرگم چرا از خودم نگم
چرا بناید بگم که مرگم می خواد حرف بزنه
اونم جزء از زندگیه یه چیز واقعی تر از زندگیه
همه می گین حرفهای عاشقانه قشنگن
اما چرا هیچ کسی نمی گه مرگم قشنگه
تا باد بیاده بگه بمیر نمی میریم
اما از مرگ میگم
دلم گرفته . دلم گرفته
دلم میخواد داد بزنم ولی کسی صدامو نمیشنوه
دلم میخواد که تو همیشه پیش من باشی
دلم میخواد که تمام شادی ها وغصه هام فقط مال تو باشه
دلم میخواد که همیشه دوسم داشته باشی
دلم میخواد که شادی ها وغصه هات فقط مال من باشه
دلم میخواد که تو همیشه پیش من باشی
دلم میخواد که بیای بگی پشیمونم آره منم همه چیز را فراموش می کنم

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم
جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین
قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم
دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم
می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور
روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم
دنیاها رو فدای اون دل ماهت می کنم

خيال ميكردم
اونكه يه وقتي تنها كسم بود
تنها پناه دل بي كسم بود
تنهام گذاشت و رفت از كنارم
از درد دوريش من بيقرارم
خيال ميكردم پيشم ميمونه
ترانه عشق واسم ميخونه
خيال ميكردم يه هم زبونه
نمي دونستم نامهربونه
با اينكه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم ميسوزم
فكر و خيالش همش باهامه
هر جا كه ميرم جلو چشامه
دلم ميخواد تا دووم بيارم
رو درد دوريش مرحم بذارم
اما نميشه راهي ندارم
نميتونم من طاقت بيارم
نميتونم من طاقت بيارم
همیشه می گه به آخر نمی رسیم
اما تا چشمات رو باز می کنی میبینی
آخرش رسیده
نیستش آره رفته
چرا رفت کاش می موند
کاش نمی رفت
کاش مال من بود
اما همه این ای کاش ها
هیچ جوابی نداره
فقط می گی
خدایا چرا نمی زاری بمیرم
فتاده روي موجي سرد و خاموش
به گاه مرگ زيبــــــا قوي دريا
جـــــــدا افتاده تنهـــــــا و پريشان
به قلب کوچکش انبوه غمهـــا
در آن دم بــا نگاهي تلخ و کمرنگ
به سوي گنبد مينا نظر کـــــرد
به ياد لـــــــحظه هاي خوب پرواز
ز غم سر را نهان در زير پر کرد
کنون اين قوي زيبـــــا دلشکسته
ز پا افتاده و غمگـــين نشسته
دگــــــــــــر جايي در آن بالا ندارد
اميد از خود دل از دنيا گسسته
نمـــــيداند کسي در گـردش چرخ
چه بازيها که دارد دست تقديـر
بلند آواز مـــــــــــــــــــرغ آسمانها
دل افسرده غمين افتاده در زير
در آنجـــا مرغک زيبــــــــــاي دريا
شده تنـــها که تنهــــايي بميرد
رسيده وقت مـردن آه و افسـوس
که قو در اوج زيبـــــــايي بميرد


چه سخته تو جاده غريبونه رفتن
غم هجرتو با دل سايه گفتن
چه سخته تن سرد آفتابو ديدن
رو خط غروب , بی تو تا شب رسيدن
چه غمگينه فصل خزون جدايی
برای گسستن از اين آشنايی
فقط انتظارو فقط ره سپردن
شکست دل و جا گذاشتن,نه بردن
دله تنگم از اين سفر ,بی تو خستست
تو غربت , دل آسمون هم شکستست
تو اين جاده سخت و اين راه تاريک
به هر جا بری دوريه , با تو نزديک
نه پايانو آغاز , نه اول نه آخر
واسه گريه من نه دامن نه بستر
نشانی از تو ندارم .....
اما نشانی ام را برای تو مینویسم در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان
غربت را پیدا کن ووارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو ...........
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی
ام ..............
در کلبه را باز کن ...
به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مرا خواهی دید با بغضی کویری

میتوانستم ناله کنم...خنديدم
ميتوانستم شکايت کنم...قدردانی کردم
ميتوانستم فرياد بزنم...سکوت کردم
ميتوانستم نفرين کنم...دعا کردم
ميتوانستم ويران کنم...ساختم
ميتوانستم تحقير کنم...خود را شکستم
ميتوانستم برانمت...بدرقه ات کردم
يادم باشد..حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بيراه باشد
خطی ننويسم که
آزار دهد کسی را
يادم باشد که روزگار خوش است...همه چيز بر وفق مراد....
خب
تنها دل ما
دل نيست
بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود
اهل زمين نبود
نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
کل عمر پشت دري که باز نمي شد مانده بود
مثل يك جزيره متروك توي قاب عكس درياست
تن قايقي شكسته توي ساحلش رو شنهاست
دست تو خروش دريا هر چي رد پاست رو شنها با عبور خود ميشوره رد پاي ميشه تنها
نفس موجهاي وحشي روي صخرهها ميشينه ار تو دستهاي جزيره دست قايقو ميچينه
مثل يك جزيره متروك توي قاب عكس درياست
تن قايقي شكسته توي ساحلش رو شنهاست
دست تو خروش دريا هر چي رد پاست رو شنها با عبور خود ميشوره رد پاي ميشه تنها
حالا شد جزيره تنها از غم قايق ميخونه روي قاب عكس دريا بيرفيق تنها ميمونه
ميدونه تنهايي سخته اينم از شعر زمونه رفته قايق از نگاهش ولي ميخواد كه بمونه
حالا شد جزيره تنها از غم قايق ميخونه روي قاب عكس دريا بيرفيق تنها ميمونه
ميدونه تنهايي سخته اينم از شعر زمونه رفته قايق از نگاهش ولي ميخواد كه بمونه
اگر از من بربایند تورا خواهم مرد
پشت همین پنجرها خواهم مرد
شب مرداد دلم تنگ و غمت بی پروا
اه امشب گلکم بی تو کجا خواهم مرد
از خدا خواست دلم تا که بیایی اما
بی تو امشب لب در یای جنون خواهم مرد

نه به خاطرِ آفتاب نه به خاطرِ حماسه
به خاطر سايهي بام کوچکاش
به خاطر ترانهئي
کوچکتر از دستهايه تو

نه به خاطر جنگلها نه به خاطرِ دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر یک قطره
روشنتر از چشمهاي تو
نه به خاطرِ ديوارها به خاطر يک چپر
نه به خاطرِ همه انسانها به خاطرِ نوزاد دشمناش شايد
نه به خاطرِ دنيا به خاطرِ خانهي تو
به خاطرِ يقين کوچکات
که انسان دنيائيست
به خاطرِ آرزوي يک لحظهي من که پيشِ تو باشم
به خاطرِ دستهاي کوچکات در دستهاي بزرگ من
و لبهاي بزرگ من
بر گونههاي بيگناه تو
به خاطرِ پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله ميکني
به خاطرِ شبنمي بر برگ، هنگامي که تو خفتهاي
به خاطر يک لبخند
هنگامي که مرا در کنار خود ببيني
به خاطرِ يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين شبها تاريکترين شبها
به خاطرِ عروسکهاي تو، نه به خاطر انسانهاي بزرگ
به خاطرِ سنگفرشي که مرا به تو ميرساند،
نه به خاطرِ شاهراههای
دوردست
به خاطر ناودان، هنگامي که ميبارد
به خاطر کندوها و زنبورهاي کوچک
به خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام
ودر آخر به نه به خاطر تو
به خاطر مرگ
ميروم بي تو ولي ثانيه ها سنگين است
شعر چشمان غزل گوي تو آهنگين است
همسفر.سهم من ازفصل شکوفايي تو
گل ياسي است که از حادثه عطرآگين است![]()
کوچه اي منتظرو پنجره اي رو به نياز 
خاطراتي است که بر دوش زمان سنگين است
واژه ها گم شده در لهجه نيلوفري ام
ميروي بي تو ولي ثانيه ها سنگين است

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
فرقي نداره بي تو ، بهاريم يا که پاييز
نمي بيني که شعرام همه شده غم انگيز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نيست
اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري
من که خودم مي دونم که تو چقدر صبوري
غصه نخور مسافر بازم مياي به زودي
ما رو بگو چه کرديم ، از وقتي تو نبودي
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو ميدونم هيچ کس خبر نداره
غصه نخور مسافر غصه کار گوشا نيست
سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيست
غصه نخور مسافر تو خود ، آسموني 
در آرزوي روزي که بياي وبموني

می رود اما سلامش پشت در جا مانده است
می رود امروز خوشحالم که فردا مانده است
می رسد با یک سلام و می رود با یک درود
با خدا حافظ تر ین مردی که تنها مانده است
گر چه با ر یده است سالی بر کو یر شانه ام
باز در چشمانش طرح در یا مانده است
محشری دارد عبورش ای قیامت پیشگان
در بلندای حضورش هر دو دنیا مانده است
گل ، بهار ، آیینه ، باران راستی نامت چه بود
ای که شیرینی نامت بر لبم جا مانده است
گر چه گم شد در عبور لحظه های انتظار
نام من در خاطراتش باز آیا مانده است ؟

در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها،دیروزها
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه،شاید عاشقانم نیمه شب
گل بر روی گور غمناکم نهند
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو و دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

در غروب به دنباله کسی می گشتم
در بی کسی ها پی کسها بودم
در دنیا به دنباله مرگم می گشتم
در مرگم پی زندگی دوباره می گشتم
كاش مي شد عشق را معنا کنيم
کاش مي شد خنده بر دنيا کنيم
کاش بودي از دل من با خبر
گريه ام ميکرد بر قلبت اثر
کاش مي شد مرهم زخمم شوي
کاش مي شد همدم عشقم شوي
کاش مي شد خواب را تعبير کرد
کاش مي شد عشق را تفسير کرد
کاش مي شد مثل باران مي شديم
کاش مي شد رعد و طوفان مي شديم
کاش مي شد عشق را بهتر شناخت
نغمه اي از عشق و از مستي نواخت
کاش مي شد عشق را معنا نمود